عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
79
شرف النبي ص ( فارسي )
عليه السلام گفت : بر منست كه هيزم جمع كنم . اصحاب گفتند : يا رسول اللّه ، تو رنجه مشو كه ما خود هيزم جمع كنيم . رسول گفت : دانم كه شما تقصيرى نكنيد اما خداى تعالى كراهيت دارد از بندهء خود كه با جماعتى ياران باشد و با ايشان موافقت ننمايد . و خود برخاست و هيزم جمع كرد . ( 1 ) آوردهاند بادى بر آمد در عهد رسول عليه السلام و جامهء مردى از تن او باز افكند ، مرد طيره شد و باد را دشنام داد . رسول عليه السلام گفت : دشنام مده باد را كه او فرمان بر دارست . و چون باد آمدى ، رسول ترسان بودى . چون قطرهاى چند باران بيامدى آن ترس ازو برفتى و خوش گشتى . و رسول عليه السلام روزى خرما مىخورد و استخوان در دست چپ مىگرفت و بر زمين نمىانداخت . پس بزى آنجا مىگذشت ، اشارت كرد بدان بز و استخوان به دو نمود . بز نزديك آمد و از دست چپ رسول استخوان خرما مىخورد تا رسول فارغ شد ، بز باز گرديد . ( 2 ) و رسول عليه السلام مشك بر خويشتن كردى چنان كه بريق و شعاع آن بر پيشانى او پديد بودى ، و بوى خوش بر خود كردى از مشك و عنبر و غاليه ، چنان كه در شب تاريك او را بشناختندى به بوى ، پيش از آنكه رويش ديدندى . و رسول چون سرمه در چشم كشيدى سه ميل در چشم راست كردى و دو ميل در چشم چپ ، و گفتى هر كه خواهد سه ميل در چشم راست كند و سه ميل در چشم چپ ، و هر كم و بيش كند ، حرجى نيست . و بسيار بودى كه سرمه در چشم كردى و روزهدار بودى . و سرمه در چشم كردى و در آينه نگرستى و موى خود راست بكردى . و وقت بودى كه در آب نگريستى و موى خود راست بكردى . و چون پيش اصحاب خويش خواستى آمد تجملى بكردى بيشتر از آنكه از بهر اهل خود كردى ، ( 3 ) و در حجرهء عايشه در ركوهاى كه در آن آب بودى مىنگريست و موى خود راست مىكرد و مىگفت كه : خداى عز و جل دوست دارد از بندهء خود كه پيش برادران خواهد شد از براى bo 3 ايشان تجملى بكند . و چون به سفر رفتى شيشهء روغن ازو غايب نبودى و سرمهدان و آينه و ناخنگير و